محمد على مجاهدى

220

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

بر گرد عرش ، مرثيه‌خوان‌ست جبرئيل * در آسمان به حلقهء كرّ و بيان عزاست خامش نشسته ، بلبل ازين غم به طرف باغ * وز بانگ نوحه ، سر به سر آفاق پرصداست بر لب حديث‌شان : غم فرزند فاطمه‌ست * حور و پرى ، كه بر تنشان پيرهن قباست آنان كه عالم‌ست طفيل وجودشان * بنگر به حالشان ز جفا و ستم چهاست ؟ چون خون نور ديدهء زهرا به خاك ريخت * خون گر رود ز ديدهء گريان ما ، رواست از غصّه لب ببندم و گريم درين عزا * خود طاقت شنيدن اين ماجرا كراست ؟ جنّ و ملك به نوحه درآمد ، عزاى كيست ؟ * اين شور در زمين و فلك ، از براى كيست ؟ آن روز گشت خون دل ما به ما حلال * كآلود چرخ ، پنجه به خون نبى و آل صد قرن بگذرد اگر از دور آسمان * از جبههء جهان نرود گرد اين ملال بيرون نرفت گر ز تنم جان ، غريب نيست * اين ماجرا تمام نگنجيد در خيال ديگر ثبات مىنكند دور آسمان * كاين حد ظلم ، نيست نيامد ازو به فال گر اين نديده بودمى از دور آسمان * مىگفتمى : ازوست چنين جرأتى محال با اين دو چشم تر ، چه قدر خون توان فشاند ؟ * گيرم رود به گريه مرا عمر ، ماه و سال يك عمر چيست ؟ گر بودم صد چو عمر نوح * كم باشد از براى چنين ماتمى ، وصال تا يك دو روز هست مجالى درين عزا * اى ديده ! گريه سر كن و ، اى دل ! ز غم بنال بيش از هزار سال شد اكنون كه ماتم‌ست * از بهر او هنوز چنين ماتمى كم‌ست نور دو چشم فاطمه و بو تراب كو ؟ * تاريك گشت هردو جهان ، آفتاب كو ؟ مهمان كربلا كه به غير از سنان و تيغ * او را به حلق تشنه نكردند آب - كو ؟ غلمان و حور ، تعزيه دارند و سوكوار ؟ * اى روزگار ! سيد اهل شباب كو ؟ آن سرورى كه بر سر منبر ، نبى مدام * مىخواند مدح او به دو صد آب و تاب كو ؟ رنگ و رخ چو ماه ز جور كه برشكست ؟ * شهد سخن بر آن لب شيرين عتاب كو ؟ آن گل كه كرد پر همه عالم ز رنگ و بو * غير از گلاب اشك ، به عالم گلاب كو ؟